X
تبلیغات
نوجوانان

نوجوانان

وبلاگی برای جمع شدن نوجوانان ایران و جهان...

به به !!! به به !!!

سلام

سلام کردم .... نمی خوای جواب بدی ؟؟؟؟؟؟؟

خب می خوام برم سر اصل مطلب . می خوام یه جمع بندی از پست های قبلی کنم .

. یه چیزی قبلش باید بگم . به این پست نظر بدین . چون شاید ( ۹۹٪ ) هر پست جدیدی که بذاریم نظر دادن به پست قبلی رو غیر فعال کنیم پس نظر فراموش نشه

.

.

.

عکس های ما  ببینید و لذت ببرید .

خودم     

 

 

ثمين

 

و اما ياسمن ( دشمن ثمين !!!)

2.gif

 

خب اينم از اين .

 

 

بدون نظر نمي ري بيرون. يادت باشه .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:8  توسط ...S & F...  | 

عکس یاسمن!!

سلام علیکم!! یعنی چی؟ به اینام می گن دوست؟! بله شما! چه معنی داره میایو نظر نمیدی میری؟!! همین الان تا ۳ می شمارم نظر بده! یک دو سه!! اوا تو که هنوز نظر ندادی؟! خب دیگه نمی شمارم خودت شرف داشته باش و نظر بده!!

تو اون پستی که فرین گذاشته بود و عکس من و خودش در زمان طفولیت رو واسه شما قرار داده بود یه اشکالی وجود داشت و اون هم این بود که عکس من و اون جابه جا شده بود  خب حالا اینم عکس بچگی یاسمن!! برو پایین ببین!

.

.

.

.

.

.

 

.

.

.

.

.

.

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

چیه؟! خسته شدی؟ چی؟ سرکاری؟ نه بابا! برو پایین یه کم دیگه!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

نرسیدی؟! اگه راهو درست اومدی ادامه بده!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خب بالاخره رسیدی! گفتم که سر کاری نیست!! و این هم عکس یاسمن: دش در د دن!!

                             

دلشم بخواد!! این عکس ها نکته انحرافی داشت! واسه اینکه زیاد ناراحت نشه نکته رو آشکار می کنیم این عکس بچگی های یاسمن هست ولی از نظر هوش! حالا یه کم تو قیافه کوتاه میام!! ( دقت کنین ما امسال تو وبلاگ دروغ سیزده نداشتیم! این پاراگرافو  به عنوان دروغ سیزده حساب کنین!)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 19:45  توسط ...S...  | 

دوست جدید....!

سلام ......... من یاسمن هستم و تازه به جمح دوستای خوبم تو این وبلاگ اضافه شدم . امیدوارم از مطالبی که براتون می ذارم خوشتون بیاد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 14:32  توسط ...S & F...  | 

...!

 

سلام

 

خوبيد ؟ از عيد چه خبر ؟ چي كارا كرديد ؟از اول عید می خواستم درباره ی عید ازتون بپرسم ولی وقت نشد . خب معلومه خورديد و خوابيديد ! واسه ما هم بد نبود خوش گذشت با نبود دوستان معلومه خوش ميگذره ...! چهارشنبه من ثمین پاشديم عين اين خلا رفتيم مدرسه تو كلاس 9 نفر غايب داشتيم  بعد واسه ما حالا درس عبرت شد که سال دیگه شاید نریم !!!

ولي خوش گذشت البته نه زنگ اول و دوم بلكه زنگ سوم چون تقريبا علاف بوديم حسابي حال داد .آخه من چي بگم ؟؟؟دوباره به كمبود مطلب در آپ برخورديم ...  بخدا مشكل خيليييييييييييييييييييييي بزرگيه !!! اكشال نداره به جاش عكس ميذارم ... خب اين عكس بچگي هاي منه ، البته چند تفاوت بسيار بسيار كوچيك داره كه زياد به چشم نمياد ..

 

 

اينم عكس بچگي هاي ثمین كه متاسفانه تغيير زيادي نكرده ... يعني اصلا تغيير نكرده !

 

 

 راستي نتايج تبليغات فيلم هامون رو بگم :

 

شبكه اول : پيامك از ديار باقي ، اي بد نبود تقريبا قابل تحمل بود . ( واسه دل کیمیا خانم بازی حامد کمیلی تو این فیلم حرف نداشت! ویرایش ثمین!)

شبكه دوم : نشاني ، خيلي خوكشل بود .

شبكه سوم : مرد هزار چهره ، آخرش قشنگ تموم شد ولي متوسط بود .

شبكه تهران : قرارگاه مسكوني ، من خيلي دوسش داشتم .

و از همه مهمتر  *** مردان آهنين *** كه فوق العاده بود مثل هر سال ! این رضا قرایی هم که طبق معمول گل کاشت!!

 

خب اينم از نقد ما ... حالا شما هم نظري داشتيد بگيد ! .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 حالا انشالله آپ بعدي كه فكر كنم حسابي بر خلاف اين دفعه پر باره !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 19:44  توسط ...S & F...  | 

دوست ( شل سیلور استاین )

امروز یک دوست پیدا کردم که خوشحالم می کند

و من خوشحالم که او خوشحالم می کند

این خیلی مهم است

چون اگر من خوشحال شوم

همسایه هایم هم خوشحال می شوند

خانواده ام

دوستانم

و همه کسانی که هر روز می بینم هم

خوشحال می شوند

و اگر آنها خوشحال شوند

خیلی های دیگر هم

خوشحال می شوند

این طوری شاید

حال دنیا کمی بهتر شود

پس چه خوب است

که یک دوست پیدا کرده ام

که مرا خوشحال می کند

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 13:7  توسط ...F...  | 

داستان "خدایا!چرا من؟!"

خدایا! چرا من!!

آرتور اشی(Arthur Ashe)قهرمان افسانه ای تنیس و ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983در یافت کرد, به بیماری مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد . او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد.یکی از طرفدارانش نوشته بود« چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟»آرتور در پاسخش نوشت:

در دنیا ,50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند. 50 هزار ن نفرپا به مسابقات می گذارند.5 هزار نفر سرشناس می شوند.50 نفر  به مسابقات ویمبلدون را پیدا می کنند,چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم,هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم,نیز نمی گویم خدایا چرا من؟

منبع: وب سایت منظومه خرد

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 14:35  توسط ...S...  | 

بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم

 

بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم  

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات

 

بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:42  توسط ...F...  | 

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد ؟ ...... قسمت اول ......

 

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟-قسمت اول

 اسپنسر جانسون

روزگاری, در زمان های بسیار قدیم, در سرزمینی بسیار دور, چهار موجود کوچک زندگی می کردند که در جستجوی پنیر به درون هزارتوی پر پیچ و خمی راه یافتند تا غذا جستجو کنند و بخورند و شاد شوند.

دوتا ار آن ها, به نام های اسنیف(Sniff) و اسکوری (Scurry) , موش بودند , دوتای دیگر, آدم کوچولوهایی بودند به نام هِم(Hem) و هاو (Haw) که از نظر ظاهر مانند موش ها کوچک بوند ولی روش و رفتار آن ها مثل آدم های امروزی بود.

به خاطر جثه کوچک شان, مشاهده ی کارهایی که انجام می دادند کار ساده ای نبود اما اگر به اندازه ی کافی از نزدیک به آن ها نگاه می کردید می توانستید چیزهای بسیار شگفت انگیزی را در رفتار آن ها ببینید.

موش ها و آدم کوچولوها هر روز اوقات خود را در هزارتوی مارپیچ, در جستجوی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 10:47  توسط ...S & F...  | 

داستان " جالبه ، بخونين ، پشيمون نمي شيد "‌

 

من امروز ، نصفه شبي خوابم نمي برد ، به جاش گفتم براي شما يه مطلب تووووووووپ بذارم كه حسابي خوشتون بياد ... داستان سيندرلا !!!

 

يکی بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبی بود ، يه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی می کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلی خوشگل بود .

سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد .بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا می شد بايد کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلی ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طی کشيدی ؟سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيری کردی؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردی ؟ سيندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذليل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهی بميرم برای اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکی دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم .....

مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم .....مامانش در حالی که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟ ....... شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ می گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم .

خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزی براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوی عزيز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اينکه مهريه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟ روز مهمونی فرا رسيد ، سيندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ،

اما سيندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويی چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چی شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ی تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره می گيری  واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم می گيرم .......فرشته : بيجا می کنی ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو می کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه........

سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، می خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوری گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی ميگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟ فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، يه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکی تو سرمون می ريزيم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا يدونه کدو حلوايی بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ .... فرشته : بعله می خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله .

خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشيای نقره ای. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدی؟ گواهينامه داری؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميری تو ، چرا نداری؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بود و داشت با افسوس به پرشيا نگاه می کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسرای امروزی . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايی نميرم.....فرشته : چرا نميری؟........ سيندرلا : آبروم میره....... فرشته : همينه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه.

 وقتي رسيدند اونجا ديديند وای چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت می کرد . زری و پری هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ی ملوسم منو می گيری؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟....

سيندرلا :37 ....... شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد  و به مهمونا گفت : ای ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا می خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خری هم ربط نداره .

همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوريه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند .

 

خب قصه ما به سر رسيد ............ كلاغه به خونه اش نرسيد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 0:30  توسط ...S & F...  | 

سال تحویل

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

آغاز سال ۱۳۸۷ خورشیدی مبارک باد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:18  توسط ...S & F...  |