تبليغاتX
  27=nojavan1996.blogfa.com
نوجوانان   27=nojavan1996.blogfa.com
  27=nojavan1996.blogfa.com

سلام !!!!!!!!!!!

بعد از چندین و چند وقت و از روی بی کاری و سر رفتن بی رویه ی حوصله تصمیم گرفتم که دوباره بیام و وبلاگ رو آپ کنم. ولی خب آخه سوژه ای نیست که بخوام راجع بهش بنویسم!! خیلی هم این تصمیم رو جدی نگیرین. شاید این آخرین آپی باشه که تو این چند وقته می کنم.

گفتم که سوژه ای مد نظرم نیست  پس فعلا این خبر که منبعش هم سایت 1doost.com هست رو بخونین تا خودم یه چیزی پیدا کنم !! ( فقط واسه این که بگم آپ کردم! )

دلیل اصلی مرگ مایکل جکسون

داروی بیهوش کنننده، جان مایکل جکسون را گرفت.

پزشکان، مصرف یک داروی بیهوش کنننده را دلیل اصلی مرگ «مایکل جکسون» تشخیص دادند.

به گزارش روز سه شنبه گروه حوادث ایسکانیوز: کالبد شکافی نشان می‌دهد که «مایکل جکسون» در شب مرگش مقداری «پروپوفل» مصرف کرده بود. پلیس جنایی آمریکا تا کنون چند بار از پزشک شخصی خواننده جنجالی که «کونارد موری» نام دارد بازجویی کرده اما او به قتل عمدی یا غیرعمدی متهم نشده است.

دکتر «کونارد موری» به دادستانها گفت برای درمان بی خوابی «مایکل جکسون» به او «پروپوفل» داده بود.

این پزشک مدعی است از بیم آن که «مایکل» به «پروپوفل» معتاد شود مقدار کم تری از دارو را به بیمارش تزریق می‌کرد.

«مایکل جکسون» که گفته می‌شد برای سفید کردن بدنش به تیغ جراحان تن داده بود سرانجام به سرطان پوست مبتلا شد. این خواننده میانسال که به بخش پوست بیمارستان «کدارس سینا» در «لس آنجلس» آمریکا رفته بود با شنیدن خبر ابتلا به سرطان شوکه شد.وی اما ادعا کرد این بیماری را شکست می‌دهد و دوباره به جمع طرفدارانش بر می‌گردد.
بیماری خطرناک «جکسون» در رسانه های آمریکا بازتاب گسترده ای داشت. خبرنگارانی که تا دیروز پیگیر پرونده اتهام آزار جنسی کودکان از سوی این خواننده بودند روند درمان سرطان او را دنبال کردند.

وضعیت پوست صورت «جکسون» به اندازه ای بغرنج شده بود که دلش نمی‌خواست حتی چند لحظه مقابل آیینه بایستد.این خواننده جنجالی سرانجام در 50 سالگی جان سپرد.

«جرامین» برادر «مایکل» می‌گوید: به نظر می‌رسد او بر اثر نارسایی قلبی تسلیم مرگ شد. «مایکل جکسون» در سالیان اخیر به خاطر جنجال های اخلاقی و مشکلات مالی بدجوری به دردسر افتاده بود.

«مایکل جکسون» بیماری های مختلفی داشت و بعضی از دوستانش می‌گویند به طور معمول مقدار زیادی مسکن مصرف می‌کرد. گزارش ایسکانیوز می‌افزاید، نوار مکالمه یکی از اطرافیان او با اورژانس منتشر شده است که نشان می‌دهد «مایکل» بیهوش و تنفسش قطع شده بود.

«برایان آکسمن» وکیل «مایکل» اعلام کرد: زخم هایی که در جوانی به این خواننده وارد شده بود او را آزار می‌داد.

بعدها پدر «مایکل» مدعی شد پسرش قربانی جنایت شده است.«لا تویا جکسون» خواهر «مایکل» نیز ادعا کرد برادرش از سوی بعضی از افراد منفعت طلب کشته شده است : «عده ای تبهکار، برادرم را به دارو معتاد کردند.»

تکان دهنده ترین ادعا که در رابطه با مرگ خواننده جنجالساز مطرح شده، فرضیه خودکشی او با مصرف زیاد دارو یا دوزاژ بالاست. اظهارات پزشک پیشین «مایکل جکسون» مبنی بر این که این خواننده به خودش دارو تزریق می‌کرد این ادعا را قوت می‌بخشد.

منبع : سایت سیمرغ

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 17:4 توسط ثمین |


سلام! به علت شکایت های جند تن از دوستان وطن دوست!! شعر رو به زبون پارسی هم می ذارم!

اگه میگی میهن داری

واقعا وطن داری

پاشو پاشو برأی واسم

یه کم آب شه اون دشمن

خانم ببخشید به کی رای میدی شما

احمدی نژاد وای مامانم اینا

می تونم بکنم درخواست من

حسین و بچسب کرباس نه

قربون اون کاپشن

مخو زدم با یه آپشن (option)

واسه عید می خرم کاپشن

حالا انتخابات پروداکشن

اسکیوز می این چیه رو انگشت

اوا دست نزن زدم اثر انگشت

تعادل ندارم هی رای می دم وای

اینا چیه خانم هستش رو پا؟ (مقصود  پابند های سبز موسوی)
پایه نیستم احمدی نژاد

اگه پولداری بخر کت شلوار

نده دیگه رای به رضایی

نشه ایرون پر گدایی

خانم ببخشید چرا نشستی

عینهو یه مجسمه نشستی

خانم ببخشید پاشو برای واسم

خانم ببخشید پاشو برای یه کم

بابا نمی تونم رای بدم مگه کری؟
خانم کاری نداره شناسنامتو وردارو برو اون وری

کارت ملیتم بردار و بده بغلی

بنویس رو اون برگهه موسوی

بندازش تو صندوق سریع سریع

حالا داری به محمود می خندی

به این کارت میگن داری می رایی

خانم یه کمی تو ما رو می بخشی؟
اگه چشمامون زل تو می رایی

اگه دست می زنم واست سه دستی

آخه نقطه ی حسین و نذاشتی

نذاشته؟ پس نیگا نمی کنم

آخه زری تو سالن نشسته

بابا زری کیه؟ مگه نگفتم؟
زری همون زن رئیس جمهور آینده

که پا به پاش تو همه ی سخنرانی ها می ره

از من میخواد به آقاش رای بدم و

ناراحت میشه اگه ببینه چشمم افتاده دنبال یه کاندید دیگه

پس نیگا نمی کنم، نه نه نیگا نمی کنم

ولی خانم شما برایین

خانم ببخشید چرا نشستی؟
عینهو یه مجسمه نشستی؟
خانم ببخشید پاشو برای واسم

خانم ببخشید پاشو برای یه کم

به خیالم روزی صد تا پا داری ( پا یعنی پایه واسه رای دادن!)
واسه همه تبلیغ میای و دستبند داری

دل من لک می زنه واسه دولتت

میرحسین ای خوشگله!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 10:42 توسط ثمین |


age migi mihan dari
 vaghean vatan dari
pasho pasho beray vasam
 yekam ab she oon doshman
EEEEEEETI!!!!
age migi mihan dari
vaghean vatan dari
 pasho pasho beray vasam
yekam ab she oon doshman
khanum bebakhshid be ki ray midi shoma?
ahmadi nejad vay mamanam ina!
mi2nam bokonam darkhast man?
 ho3ino bechasb, karbas na!!
 ghorbune oon capshen
 mokho zadam ba ye Option
 va3 eid mikharam kapshen
hala entekhabat production
 esxuse me in chie ru angosht?
eva dast nazan dadam asare angosht
ta'adol nadaram hey ray midam vay!!
 ina chie khanum hastesh roo pa?! (maghsood paband haye sabez mousavi!! )
paye nistam ahmadi nejad
age pooldari bekhar coat shalvar
nade dge ray be rezaii
nashe iroon pore gedayi
 khanum bebakhshid chera neshasT?
einahoo ye mojasame neshasT?
khnaum bebakhshid chera neshasT
einahoo ye mojasame neshasT
 khanum bebakhshid pasho beray vasam
khanum bebakhshid pasho beray yekam
 baba nemi2nam ray bedam mage kari?!
khanum kari nadare shensnama2 vardaro boro oon vari
cart mellitam bardar bede baghali
 benevis roo oon bargehe mousavi
 bendazesh 2 sandogh sari sari
hala dari be mohsen mikhandi
 be in karet migan dari mirayi
 khanum yekami to maro mibakhshi
age cheshamoon zole to mirayi

akhe noghte ye ho3ino nazashT!

nazashte pas niga nemikonam
 akhe zari 2 saloon neshaste
baba zari kie?! mage nagoftam
zari hamoon zane rayis jomhoore ayane
ke pa be pash 2 hame sokhanrani ha mire
 az man mikhad be aghash ray bedamo
narahat mishe age bebine chesham oftade donbale yeki dge
pas niga nemikonam
 na na niga nemikonam

vali khanum shoma berayin!!!
khanum bebakhshid chera neshasT? 
einahoo ye mojasame neshasT*2
 khanum bebkhashid pasho beray vasam
khanum bebkhashid pasho beray yekam

be khialam roozi 100 ta pa dari ( pa = paye va3 ray!! )
 va3 hame tabligh miyayo dasband dari
dele man par mizane va3 dolatet
mir ho3in ey khoshgele!

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:50 توسط ثمین |


یک روز توي پياده رو به طرف ميدان تجريش مي رفتم...

از دور ديدم يك كارت پخش كن خيلي با كلاس ، كاغذهاي رنگي قشنگي دستشه ولي به هر كسي نميده!

خانم ها رو که کلا تحويل نمي گرفت و در مورد آقايون هم خيلي گزينشي رفتار مي كرد و معلوم بود فقط به كساني كاغذ رو مي داد كه مشخصات خاصي از نظر خودش داشته باشند ، اهل حروم كردن تبليغات نبود....

احساس كردم فكر مي كنه هر كسي لياقت داشتن اين تبليغات تمام رنگي گرون قيمت رو نداره ،لابد فقط به آدمهاي باكلاس و شيك پوش و با شخصيت ميده! از كنجكاوي قلبم داشت مي اومد توي دهنم...!!!

خدايا ، نظر اين تبليغاتچي خوش تيپ و با كلاس راجع به من چي خواهد بود؟! آيا منو تائيد مي كنه ؟!!

كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم تا مختصر گرد و خاكي كه روش نشسته بود پاك بشه و كفشم برق بزنه!

شكم مبارك رو دادم تو و در عين حال سعي كردم خودم رو بي تفاوت نشون بدم!

دل تو دلم نبود. يعني منو مي پسنده ؟ يعني به من هم از اين كاغذهاي خوشگل ميده...؟!

همين طور كه سعي مي كردم با بي تفاوتي از كنارش رد بشم با لبخند نگاهي بهم كرد و يک كاغذ رنگي به طرفم گرفت و گفت : " آقاي محترم! بفرمایید ! " 

قند تو دلم آب شد! با لبخندي ظاهری و بدون دستپاچگي یا حالتي كه بهش نشون بده گفتم :  ا ِ ، آهان ، خب چرا من ؟

 من كه حواسم جاي ديگه بود و به شما توجهي نداشتم! خيلي خوب ، باشه ، مي گيرمش ولي الآن وقت خوندنش رو ندارم!"  كاغذ رو گرفتم ...

چند قدم اونورتر پيچيدم توي قنادي و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر مي رفتم توي كيك تولدي كه دست يک آقاي ميانسال بود! وايسادم و با ولع تمام به كاغذ نگاه كردم ، نوشته بود :

ديگر نگران طاسي سر خود نباشيد، پيوند مو با جديدترين متد روز اروپا و امريكا !!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 15:40 توسط ثمین |


مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 16:49 توسط ثمین |


قوانين مورفي و داستان پيدايش آنها

 

 

يادآوري قوانين مورفي تسکين دهنده بدبياري ها و بدشانسي هاست. قانون مورفي در سال 1949 در پايگاه نيروي هوايي ادوارز شکل گرفت. مورفي مهندس هوافضا بود که روي يک پروژه کار مي کرد. در يکي از سخت ترين آزمايشهاي پروژه يک تکنسين خنگ تمام سيم ها را برعکس وصل کرد و آزمايش خراب شد.مورفي درباره اين تکنسين گفت: "اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه او همون يه راه رو پيدا مي کنه" و اين اولين قانون مورفي بود.در ابتدا در فرهنگ فني مهندسين رواج پيدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پيدا کرد. بعداً قوانين ديگري هم بعد از کسب رتبه لازم از بنياد مورفي درزمره قوانين اصلي قرار گرفتند.

حالا قوانين مورفي و قوانين استنباط شده از آن ها

- اگر در توده يا کپه اي به دنبال چيزي بگردي، چيز مورد نظر حتما در ته قرار دارد

- هيچ کاري آن طور که به نظر مي رسد ساده نيست

- وقتي در ترافيک گير کرده اي لايني که تو در آن هستي ديرتر راه مي افتد

- هر کاري بيش از آنچه فکرش را مي کني دو برابر آنچه بايد وقت مي برد.مگر اينکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت مي گيرد

- هر چيزي که بتواند خراب شود خراب مي شود آن هم در بدترين زمان ممکن!!

برای خوندن بقیه قوانین مورفی و همچنین آگاهی از سرنوشت آقای مورفی که به قوانینش هم می خوره!!! به ادامه ی مطلب برین! در ضمن نظر فراموش نشه!!!!

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:2 توسط ثمین |


 درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين آدم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:45 توسط ثمین |


برنامه‌نويس و مهندس

 يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.

برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» ...

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 21:10 توسط ثمین |


سلام! اینم یه پست طنز! شاید خیلی هاتون قبلا این متن رو خونده باشین. ولی خب واسه اونایی که نخوندن جالبه!!

قوانینی که نیوتون از قلم انداخت!

* قانون صف:  اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

* قانون تلفن: اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

 ادامه ی این قوانین در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 15:50 توسط ثمین |



روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای
 قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر  او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط
 نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم...

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید. این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:45 توسط ثمین |


سلام! اینم از مجموع امتیازات هر کلاس!

۱.۱ --->  ۸۹۸.۸ ---> رتبه ی هشتم

۱.۲ ---> ۸۶۶.۳ ---> رتبه ی نهم

۱.۳ ---> ۸۸۸.۱ ---> رتبه ی یازدهم

۱.۴ ---> ۸۵۰.۴ ---> رتبه ی دوازدهم

۲.۱ ---> ۱۰۲۸.۹ ---> رتبه ی دوم

۲.۲ ---> ۹۹۴.۸۵ ---> رتبه ی چهارم

۲.۳ ---> ۹۷۱.۴۵ ---> رتبه ی ششم ---> کلاس ما!!!

۲.۴ ---> ۹۸۸.۱۵ ---> رتبه ی پنجم

۳.۱ ---> ۱۰۱۹.۹ ---> رتبه ی سوم

۳.۲ ---> ۸۷۷.۴ ---> رتبه ی دهم

۳.۳ ---> ۹۰۸.۷ ---> رتبه ی هفتم

۳.۴ ---> ۱۰۴۴.۳ ---> رتبه ی اول ---> مبارکشون باشه!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:23 توسط ثمین |


سلام!! اول پست پایینی رو بخونین بعد بیاین امتیازات عالی و باورنکردنی ما رو ببینین!! آخه کی فکرشو می کرد۲.۳ ششم بشه؟! نه خداییش! ما انتطار اول تا سوم رو داشتیم!!!! حالا خلاصه برین بخونین بعد بیاین امتیازات رو ملاحضه کنید!! فقط چون نصف جدول می رفت زیر قالب (!!!) دو تا جدول زیر هم گذاشتم. 

مسابقه

كلاس

گزارش تصویری

شيمي

طناب بازی

حرکات نمایشی

مشاعره

۱.۱

۸۸

۶۰

۹۱

۸۰.۵

۸۲.۵

۱.۲

۹۰.۸

۷۲

۷۳

۸۰

۵۶.۵

۱.۳

۸۹

۷۰

۹۶.۵

۸۱

۵۶.۸

۱.۴

۹۰.۷

۶۳

۹۹.۵

۷۰.۵

۴۸.۷

۲.۱

۹۳.۷

۸۸

۸۸.۵

۸۷

۹۹.۱

۲.۲

۹۱.۳

۸۰

۹۲

۹۹

۹۲.۲۵

۲.۳

۱۰۰

۱۰۰

۹۳.۵

۸۹

۸۰.۴۵

۲.۴

۸۹

۸۹

۸۵.۵

۸۲

۶۵.۵۵

۳.۱

۹۱.۷

۷۹

۹۴.۵

۸۹

۷۲.۲

۳.۲

۹۱.۴

۷۶

۹۰

۸۰.۵

۶۹.۵

۳.۳

۹۵.۱

۶۵

۹۴.۵

۸۰

۲۹.۱

۳.۴

۹۸.۷

۶۲

۹۹.۵

۸۷

۸۴.۶

 

حجم با بادکنک

سرود

کلاژ

نماهنگ دینی و قرآن

رياضي و فیزیک

زیست

۷۳

۷۶.۳

۸۷

۵۴.۵

۱۱۶

۸۹.۵

۸۸

۶۹

۸۴

۶۱

۱۰۶

۸۴

۸۴

۸۶.۳

۹۰

۷۶.۵

۶۱

۹۶

۹۲

۷۵

۹۱

۳۸

۹۳

۸۷.۵

۹۶

۷۱.۶

۸۹

۶۴.۵

۱۵۶

۹۵

۸۸

۷۵.۳

۸۴

۹۱

۱۱۵

۸۷

۷۷

۷۵

۸۷

۷۰

۱۳۱

۶۸

۹۰

۸۸.۶

۹۴

۸۷.۵

۱۲۸

۸۸.۵

۹۴

۹۲

۹۰

۹۸

۱۲۱

۹۸.۵

۹۴

۹۵

۸۲

۲۶

۷۹

۹۴

۸۴

۹۲

۸۱

۶۰

۱۳۳

۹۱.۵

۸۷

۸۴

۹۳

۹۰.۵

۱۶۱

۹۴

توضیحات تکمیلی: رنگ سبز یعنی تو کل مدرسه اول شدن و رنگ آبی یعنی تو پایه ی خودشون اول شدن توی اون بخش. توی کل کلاس ۳.۴ اول شدن مبارکشون باشه!!!! ما تو کل هفتم شدیم خاک بر سرمون کنن!!! مجموع امتیازات رو هم فردا توی یه پست جدید می زنم . چون اگه به این جدولا ستون اضافه کنم کل رنگ ها دوباره به هم می ریزه! هم چنین به همین دلیل نمی تونم کلاسارو تو جدول دوم اضافه کنم!! بشمرین خودتون اگه خیلی الافید!!!!! بعد هم که ما کلاس دوی سه هستیم!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 15:33 توسط ثمین |


سلام! در جریان مسابقات که هستین؟! امروز روز مسابقات بود و کلاس ما به کلی گند زد!!! یعنی واقعا ۱/۱ پارسال کجا ۲/۳ امسال کجا! یعنی اصلا.... خب خودمون می دونیم به جز سرود که خیلی خیلی خیلی بهمون کم امتیاز دادن بقیه رو گند زدیم!! البته خب شیمی که دستشون درد نکنه آبرو داری کردن و ۱۰۰ گرفتیم. زیست و بادکنک که واقعا دستشون درد نکنه گل کاشتیم از اون ور! ریاضی فیزیک هم که مخمون درد نکنه که ۲ تا سوال حل نکردیم!! طناب هم که طنابشون گره خورد ولی خب اونم باید به ما بیشتر می دادن. مشاعره تا همین اندازه که امتیاز آوردیم هم جای شکرش باقیه. ۴ تا مسابقه ی دیگه هم که هنوز نتایجش رو نگفتن! البته کلاژ رو گفتن ولی من ننوشتم!! خب حالا خودمون می دونیم گند زدیم نمی خواد بگین! برین تو پست قبلی امتیازات رو زدیم. همین پایین این پست.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 18:42 توسط ثمین |


سلام!! بعد از مدت ها با یه آپ آبکی اومدم!

همون طور که می دونین یا نمی دونین هر سال به مناسبت دهه فجر یه مسابقاتی تو مدرسه ی ما انجام میشه که توضیحش مفصله!! و از اونجایی که من حوصله ندارم می تونین در صورت علاقه به آرشیو مطالب بهمن ۸۶ مراجعه کنین و اونجا از همه چیز سر در بیارین! البته امسال مسابقات عوض شدن بعضی هاشون که توضیحش رو می ذارم به عهده فرین!!

کلاس ما پارسال پنجم شد. ولی از اونجا که " نماینده شورا هم نماینده شورا های قدیم " معلوم نیست امسال چندم شیم! شاید بدتر و شاید هم بهتر

- وضع حرکات نمایشیمون بد نیست! گرچه یه پا شکسته هم تو گروه هست....

- وضع سرود افتضاحه تازه انتخاب کردیم در صورتی که همه ۲ هفته است دارن تمرین می کنن...

- طناب زنی که یکی آنفولانزا گرفته یکی سرما خورده یکی هم هی می گه بریم تمرین...

- نماهنگ قرآنی که دو نفرن که قرآن و دینی دارن ولی کامپیوتر فک نکنم بشه روشون حساب کرد...

- گزارش تصویری که از نظر زبان خوبن کامپیوترم خوبن همه چی به عکساشون بستگی داره...

- ریاضی فیزیک که هیچی خودم شخصا گند می زنم...

- زیست که هنوز موضوع اعلام نکردن بهمون...

- شیمی هم مثل زیست موضوع نگفتن هنوز...

- حجم با بادکنک ۳نفرند که هیچ کدومشون فک نکنم بلد باشن چیزی درست کنن...

- کلاژ و نقاشی از نظر استعداد که خوبن ولی خب موضوع ها کمی تا حدودی چرته....

- مشاعره هم باید حفظ کنن دیگه ولی خب نمی دونم در چه وضعین....

خب حالا با این چیزا فک می کنین ما از بین ۱۲ تا کلاس چندم می شیم؟!؟!؟!؟!!؟!؟؟!؟؟!؟!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 16:28 توسط ثمین |


نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسيد،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بيدارم‌ كرد. نامه‌ات‌ ستاره‌اي‌ بود كه‌ نيمه‌شب‌ در خوابم‌ چكيد و ناگهان‌ ديدم‌ كه‌ بالشم‌ خيس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ كه‌ تو اينجا بوده‌اي‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌اي. رد‌ پاي‌ تو روشن‌ است.

هر جا كه‌ نور هست، تو هستي، خودت‌ گفته‌اي‌ كه‌ نام‌ تو نور است.
نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشاني. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزي‌ و روز.
گفتي‌ كه‌ مهماني‌ است‌ و گفتي‌ هر كه‌ هنوز دلي‌ در سينه‌ دارد دعوت‌ است.گفتي‌ كه‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظري‌ تا كسي‌ بيايد و از ظرف‌ داغ‌ خورشيد لقمه‌اي‌ برگيرد.
و گفتي‌ هر كس‌ بيايد و جرعه‌اي‌ نور بنوشد، عاشق‌ مي‌شود.
گفتي‌ همين‌ است، آن‌ اكسير، آن‌ معجون‌ آتشين‌ كه‌ خاك‌ را به‌ بهشت‌ مي‌برد. و گفتي‌ كه‌ از دل‌ كوچك‌ من‌ تا آخرين‌ كوچه‌ كهكشان‌ راهي‌ نيست، اما دم‌ غنيمت‌ است‌ و فرصت‌ كوتاه‌ و گفتي‌ اگر دير برسيم‌ شايد سفره‌ات‌ را برچيده‌ باشي، آن‌ وقت‌ شايد تا ابد گرسنه‌ بمانيم...
آي‌ فرشته، آي‌ فرشته‌ كه‌ روزي‌ دوستم‌ بودي، بلند شو دستم‌ را بگير و راه‌ را نشانم‌ بده، كه‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهماني‌ است. مبادا كه‌ دير شود، بيا برويم، من‌ تشنه‌ام، خورشيد مي‌خواهم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:3 توسط ثمین |


امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید... دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی


دوست و دوستدارت: خدا 

برگرفته از ایمیل های گروه مرجان ملودی

 
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 18:16 توسط ثمین |


سلام عزيزم، من بابا هستم ... ماماني نزديک تلفن است؟
 
نه بابا. او با عمو فرانک طبقه بالا است
 
مکث کوتاه....
 
اما عزيزم تو که عمو فرانک نداري
 
چرا دارم الان هم با مامان طبقه بالا است
 
ببين عزيزم بيا يه بازي کنيم. گوشي را بگذار بعد برو
در اتاق خواب را بزن و به مامان بگو بابا خونه است
 
باشه
 
چند دقيقه بعد دختر کوچولو برگشت
 
بابا همين کاري که گفتي کردم
 
خوب بعدش چي شد؟
 
مامان از روي تخت پريد پايين و با جيغ و داد اين طرف و اون طرف مي دويد
که يکدفعه قاليچه از زير پاش در رفت و از پله ها افتاد پايين
الان هم هيچ تکوني نميخوره
 
آخ آخ، عمو فرانک چي شد؟
 
عمو فرانک از پنجره پريد تو استخر ... اما يادش رفته بود که تو بخاطر زمستون آب استخر
را خالي کرده بودي، محکم خورد کف استخر و اون هم الان تکون نميخوره
 
مکث طولاني.....
 
استخر؟؟ ببينم اونجا شماره 703-597 است؟
 
نه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 17:3 توسط ثمین |


مسابقه ی لبخند!!

عکس برنده رو از دست ندین!

**********

**********

**********

**********

و برنده ی مسابقه کسی نیست جز

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

آخرش نظر بدیا!!!

.

.

.

.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:2 توسط ثمین |


سلام!! خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟
خب! امروز اومدم دو تا لینک بدم بهتون برین خوش بگذرونین. البته شاید خیلیا قبلا این سایت ها رو دیده باشن. ولی خب واسه بقیه وقت تلف کنی خوبیه! لطفا به ترتیب توی لینک ها برین! موفق باشید.

http://www.milaadesign.ir/bigredbutton1.html

 

http://www.milaadesign.ir/bigredbutton2.html

+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 18:36 توسط ثمین |


گوگل صاحب کشور شد!

گوگل برای خود یک کشور خرید! این کشور که البته تنها یک
جزیره است قرار است تا ماه آینده به مقر اصلی این غول رسانه تبدیل شود با
ما در نگاهی به این رخداد و جذابیت های این جزیره برای گوگل و کارکنانش
همراه شوید.

پس از خبرهای هیجان انگیز کمپانی گوگل که این روزها نام آن را در همه جا
می شنویم این بار خبری کاملا متفاوت و اندکی باور نکردنی از این موتور
جستجو منتشر شده است. گوگل با بررسی چندین جزیره مختلف در نقاط مختلف
دنیا بلاخره حزیره Gogooroa واقع در اقیانوس آرام را برای انتقال تمامی
مستقلات خود به آن انتخاب کرد.

این جزیره کوچک و بسیار زیبا از دو جهت جذابیت ویژه ای برای گوگل دارد که
مهمترین آنها بدون شک ظاهر خاص این جزیره است جائیکه این جزیره در نگاه
از بالا کاملا به فرم حرف G آنهم از نوع بزرگ آن است که برای گوگل بسیار
اهمیت دارد. جذابیت دوم این جزیره که اتفاقا اهمیت آن از اولی نیز کمتر
نیست، دامنه ویژه اختصاص یافته به این منطقه در اینترنت است جائیکه بر
سیاق .us در آمریکا و .uk در انگلستان، به Gogooroa علامت اختصاری .go
تعلق می گیرد که این نیز برای گوگل موفقیت فوق العاده ای محسوب می گردد و
از قرار معلوم صفحه اول این جستجو گر در آینده نزدیک به google.go تغییر
خواهد کرد. البته قرار است نام این جزیره پس از نقل مکان گوگل از
Mountain View در کالیفرنیا به آن به Googland تغییر یابد.

البته این پایان ماجرا نیست و جالب است بدانید که پس از نقل مکان گوگلی
های به این نقطه از دنیا "اریک اشمیت" مدیر عامل گوگل رسما بعنوان رئیس
جمهور Googland انتخاب می گردد و "سرگئی برین" و "لاری پیج" که هر دو از
موسسان گوگل محسوب می شوند بعنوان نخست وزیر در بخش های تجارت خارجی و
تکنولوژِی این کشور مشغول به کار می شوند!! خبر جالب دیگر در این زمینه
شنیده شدن نام "بیل گیتس" بعنوان وزیر تحقیقات، توسعه و رقابت است که
البته تلویحا توسط جناب گیتس با اعلام آنکه به شنا علاقه ای ندارد و
کوهستان را ترجیح می دهد رد شده است.

زیبائی های این جزیره همانند دیگر نمونه های آن در اقیانوس آرام وصف
ناشدنی ست و لذتی که کارمندان گوگل از بودن در این جزیره احساس می کنند
غیر قابل تصور است اما جذابیت های دیگری که پیرامون این جزیره برای گوگلی
ها بوجود خواهد آمد قانونی ست که از هم اکنون به روشنی در رابطه با آن
صحبت می شود و آن نیز رویائی به نام نپرداختن مالیات در این جزیره است و
گوگلی ها می توانند با درآمد افسانه ای خود تا می توانند زندگی را به کام
خود شیرین کرده و یک سنت مالیات نیز نپردازند.

در این جزیره برای هر گوگلی خانه ای رویائی ساخته می شود که گذشته از
موارد معمول حتما باید دارای یک آکواریم بزرگ در خانه و یک ماهی گرمسیری
بروی میز کار باشد. همچنین هر گوگلی می بایست حداقل 20 درصد از زمان
کارکرد روزانه خود را به ماهیگیری اختصاص دهد و حتی قرار است کلکسیونی از
ماهی های زیبای صید شده از این منطقه به نمایش گذاشته شود. غذای اصلی
ساکنان Googland ماهی خواهد بود که منبع سرشاری از فسفر و امگا 3 بوده و
در سر ذوق آوردن اهالی گوگل و افزایش هوش آنها موثر خواهد بود، استراتژی
که گوگل در رقابت با سایر رقبا بروی آن حساب ویژه ای باز کرده است و
بلاخره گوگلی ها در این منطقه به تمرین رقص های ساکنان محلی این ناحیه
نیز خواهند پرداخت.

اما شاید اولین سوالی که پس از خواندن سطور فوق به ذهن خطور می کند
چگونگی نگه داری 15000 سرور و دیتا سنتر گوگل در این جزیره کاملا مرطوب و
خاص است. پاسخ به این سوال بر بهت خوانندگان کاملا می افزاید چرا که گوگل
قصد دارد تمامی سرور های خود را در زیر آب و در یک تالاب داخل جزیره قرار
دهد امری که گذشته از مسائل فنی دلائل امنیتی فراوانی نیز دارد از جمله
آنکه دسترسی به این بخش تنها از طریق غواصی در زیر آب امکان پذیر است.

دیگر اخبار بدست آمده از این گزارش حاکی از آن است که گوگل به دنبال خرید
پنج جزیره دیگر به شکل های O O G L E در پنج قاره جهان است که بدین ترتیب
و با عملی شدن این رویا نگفته پیداست که چه اتفاقی برای دیگر رقبای گوگل
خواهد افتاد.

http://googland.com/



 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 15:11 توسط ثمین |


سلام. امروز با یه سری عکس از ظاهر های عجیب و غریب شیطان پرستان اومدم. البته اینارو توی یه ایمیل دیدم حالا دیگه واقعا شیطان می پرستن یا نه رو من نمی دونم!!   نظر یادتون نره!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

<br/><a href="http://i35.tinypic.com/dm3511.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

 

 

 

 

 

 

http://night-skin.com/topblog/ 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 17:20 توسط ثمین |


سلام!! یه آپ باحال و باور نکردنی... خودم هنوز تو شوکم که این عکسا واقعین یا نه!! ببینین:
دانشمندان هنوز علت تغییر شکل گیاهان جزیره کوکترا رو پیدا نکردن:

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 17:44 توسط ثمین |


يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.

برنامه نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 18:26 توسط ثمین |


یه شرکت برای پذیرش کارمندان تصمیم می گیره یه سوال مطرح کنه تا هرکی بهترین جوابو داد انتخاب بشه. سوال این بود: فکر کنید تو یه شب بارونی دارین با ماشین میرین خونتون. میرسین به ایستگاه اتوبوس که ۳ نفر اونجا منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن بیمار و یکی از بهترین دوستای قدیمیتون و دختری (پسری) که سال هاست آرزوی رسیدن بهش رو داشنی. اجازه داین فقط یک نفر رو سوار کنید. کیو سوار می کنین؟؟ میدونی برنده ی مسابقه چه جوابی داده بود؟

.

..

...

....

.....

......

......

.....

....

...

..

.

قول بده نظر بدی بعد برو پایین تر

.

..

...

....

.....

.....

....

...

..

.

خب جواب برنده این بود: ماشین رو میدم به دوستم تا پیر زن رو به دکتر برسونه و خودم با دختره (پسره) منتظر اتوبوس می شدم!!!!!

 

هم اکنون نیازمند رای های سبزتان هستیم!!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 13:42 توسط ثمین |


حل مسئله به دو روش امريكايي و روسي


هنگامي ‌كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود، در فضاي بدون ‌جاذبه كار نمي‌كنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح كاغذ نمي‌ريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب‌كردند. تحقيقات بيش‌از يك دهه طول‌كشيد، 12ميليون دلار صرف شد و درنهايت آنها خودكار طراحي‌كردند كه در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زير آب كار مي‌كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ سانتيگراد كار مي‌كرد. 
روس‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند:
آنها از مداد استفاده كردند!  
اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است؛ تمركز روي مشكل يا تمركز روي راه‌حل. مشكل نوشتن در فضا و راه‌حل نوشتن در فضا با خودكار.

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 19:3 توسط ثمین |


سلام!! خوبین؟؟ به وبلاگ ما رای دادین؟؟ به دوستاتون گفتین رای بدن؟؟ نه؟؟ چرا؟؟  برین بدین دیگه... بیاین تو این سایت!!

خب امروز با یه پست تصویری اومدم. خودتون ببینین و بعد خواهید فهمید چرا مردان در خواب خر و پف می کنن. البته به مردا بر نخوره ها. شما به شوخی بگیرین.

**********

**********

**********

**********

**********

**********

هم اکنون نیازمند رای های سبزتان هستیم!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:36 توسط ثمین |


سلام علیکم!

در راستای پست قبلی که فرین زحمتشو کشید ( اگه نخوندی اول برو اونو بخون نظر بده بعد برگرد اینجا! )یه کم بیشتر روی باخت زیبا و شرایط مسابقه ی شنبه تاکید می کنم!  ( آخه کی آبروی خودشو اینجوری می بره که من میخوام ببرم؟ )

خب من که خیلی مردد تر از فرین صد بار زنگیدم به اون دوستم و کلی می گفتم آخه مگه میشه هرکی می خواد بیاد؟ حتما منظورش تماشاچی بوده... حتما فلان و اینا آخر راضی شدم برم.

حالا رفتیم اونجا رومون نمی شد بریم تو. صبر کردیم تا خود دوست گرامیمون بیاد... خلاصه مسابقه شروع شد. دیدیم به به! حریفامون دبیرستانیا (یعنی دوستای پارسال خودمون که سوم راهنمایی بودن) هستند. حالا قد هر کدومشونم اندازه ی یه نردبون  شروع کردیم بازی. دیدیم نخیر! خیلی قوی ترن. البته می تونستیم ببریما... حالا خود ضایع کنی از اینجا شروع میشه. گفتم می تونستیم ببریم. چرا؟ به این دلایل:

۱) اون تیم حق دریبل نداشت و فقط باید پاسکاری می کردند  ( که البته بهتره  ما هم اگه دوستانمون یه کم بیشتر عقلشون می رسید همین کارو می کردن. مثلا فرین وایستاده اینور دم حلقه بعد اون یکی از اون ور به جای اینکه بده فرین گل بزنه اینقدر دریبل میزنه تا ازش بگیرن )

۲) اون تیم ۵ نفر بود و ما ۷ نفر ( که عملا مساوی بودیم. چون ما چند تا نخودی داشتیم که به قول خودشون وقتی بهشون پاس می دادیم نمی تونستن بگیرن. بعد می گفتن به من پاس نده! میگفتیم خب واسه چی تو زمینی؟ می گفت مدافعم! که خیر سرشون یه بارم توپو نگرفتن! چرا البته یه بار گرفتن که اونم از دست یار خودمون توپو زدن  )

۳) اون تیم نمی تونست سه گام بره  ( بازم عملا ما هم نمی تونستیم چون دفاعشون اونقدر خوب بود که همیشه ۵ تا نردبون جلوت بودن! ولی یکی از بچه هامون هی میومد از وسطشون سه گام می رفت که همشم رانینگ می شد  )

خب حالا دیگه حسابی ضایع شدیم. بسه    ولی خب یه کم افه ( چه جوری می نویسن؟؟) بیایم: هر شکست آغاز یک پیروزی بزرگتر است...  امیدوارم بازی فردا ( در واقع امروز چون الآن ساعت ۲:۱۵ نصف شبه پس از دوازده گذشته و امروز دوشنبه است ) رو ببریم! دعا کنین این یکی رو ضایع نشیم

نظر نظر همگی نظر!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 2:11 توسط ثمین |


سلام. با یه پست تصویری جدید اومدم. این مطلب برگرفته از یکی از ایمیل های گروه روزنه هست. به گفته ی موضوع این میل این دختر زیباترین دختر دنیاست!! ولی حالا ما میگیم یکی از زیباترین دخترهای دنیا.

خداییش گوگول نبود؟  نظر یادت نره!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 16:29 توسط ثمین |


سلام! چطوری؟ چیه موضوع رو خوندی فک کردی خیلی باهوشی دویدی اومدی جواب بدی؟؟ تند نرو! بیا بابا اینم سوالا. البته خیلیاش ( تقریبا همش ) قدیمی و تکراریه ولی واسه اونا که تا حالا نخوندن خوبه:

۱- فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول ۶ نفر وارد اتوبوس می شوند، در ایستگاه دوم ۳ نفر بیرون می روند و ۵ نفر وارد می شوند. راننده چند سال دارد؟

 

۲- ۵ کلاغ روی درختی نشسته بودند، ۳ تا از آن ها در شرف پرواز هستند. حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟

 

۳- چه تعداد از هرنوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شد؟

 

۴- شیب یک طرف پشت بام شیروانی شکل، ۶۰ درجه است و ظرف دیگر ۳۰ درجه است. خروسی روی این پشت بام تخم گذاشته است. تخم به کدام سمت پرت می شود؟

۵- این سوال حقوقی است. هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند. بازمانده ها را کجا دفن می کنند؟

۶- من دو سکه به شما می دهم که مجموعش ۳۰ تومان می شود. اما یکی از آنها نباید ۲۵ تومانی باشد. چطور؟

خب چطور حل کردی؟ خوب بود؟ برو پایین تا جوابارو ببینی!

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

خب رسیدی ولی قبل از اینکه بری پایین قول بده که نظر میدی!!! قول دادی؟؟ خب حالا برو!

۱- راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد. چون جمله اول سوال می گوید تصور کنید که راننده اتوبوس هستید!!

۲- همه کلاغ ها، چون آنها فقط در شرف پرواز هستند و هنوز از روی درخت بلند نشده اند. اگر جواب شما ۵  منها ۳  بوده دوباره محاسبات جلوی تفکرتان را گرفته است.

۳- هیچ! آن نوح بود که حیوانات را به کشتی برد و نه موسی!

۴- هیچ کدام! خروس ها که تخم نمی گذارند.

۵- بازمانده ها را که دفن نمی کند. آنها جان سالم به در برده اند.

۶- یک ۲۵ تومانی و یک ۵ تومانی. به یاد آورید فقط یکی از آنها نباید ۲۵ تومانی باشد!

خب چی شد؟ باهوش بودی یا نه؟ نظر یادت نره!

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 22:3 توسط ثمین |


سلام  حالتون چطوره؟  بله! موضوع این مطلب کاملا هم درسته!  تابستون تازه شروع شد...

فکر کردین خل شدم؟؟  نخیرم!! تابستون تازه شروع شده چون تازه کلاسامون تموم شد!

دیگه می تونم راحت بگیرم بخوابم و مجبور نباشم کله سحر ساعت ۶:۱۵ بیدار شم برم مدرسه!

ولی خب راستشو بخواین... من اگه تو خونه باشم حوصلم خیلی خیلی سر میره

حوصلم از هرچی کامپیوتر و تلویزیونو ... هم سر رفته    

یکی یه کاری پیشنهاد کنه ...

نظر نظر همه نظر بدین همه نظر! 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 16:2 توسط ثمین |


من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم
به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.
من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.
من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.
من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.
من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.
من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.
من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم، نگرش و طرز فکرم مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.
من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات م
ى‌دهند.
من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.
من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد نه به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.
من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که ديگران ما را ببخشند، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.
من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.
من باور دارم ...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.
من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.
من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.
من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را دارد نيست بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»

برگرفته از یک ایمیل!

من باور دارم ... که تو همین الآن باید نظر بدی و میدی!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:14 توسط ثمین |


مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها ناراحت بودند...

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند...

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند...

لک لک ها گرسنه ماندند و شروع به خوردن قورباغه ها کردند...

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند...

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای خواهان بازگشت مارها شدند...

مارها بازگشتند و همپای لک لک ها به خوردن قورباغه ها پرداختند...

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند...

تنها یک مشکل حل نشده برای آنها باقی مانده است...

اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!

~~~ نظر یادت نره!! ~~~

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 11:42 توسط ثمین |


یه روز یه زن و مرد با هم تصادف عجیبی می کنن. ماشین هر دو داغون میشه ولی خودشون سالم می مونن. بعد از اینکه از آهن قراضه ها پیاده می شن، راننده زن میگه:

- آه چه جالب که شما مرد هستین. ماشینامون داغون شدن ولی ما سالمیم! این باید نشونه ای از خدا باشه که اینجوری با هم ملاقات کنیم و با صلح و صفا ارتباط مشترکی آغاز کنیم.

مرد پاسخ میده:

- اون بله کاملا موافقم!

خانم زیبا ادامه میده:

-یه معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه شراب سالم مونده! مطمئنا خدا خواسته اون سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم!

و بعد بطری شراب رو به مرد میده. مرد نصف مشروب رو می نوشه و اونو به زن پس میده. زن در بطری رو می بنده و دوباره اونو به مرد میده.

مرد میگه:

- شما نمی نوشید؟؟

زن لبخند شیطنت آمیزی میزنه و جواب میده:

- نه عزیزم، فک کنم الان بهتر باشه منتظر پلیس باشیم!!

برگرفته از یک ایمیل

 

** نظر فراموش نشه!! **

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 15:8 توسط ثمین |


سلام!   خوبین؟  والا تو تابستونم دست از سر ما بر نمی دارن!!  الانم باید دو تا دو تا امتحان بدیم... سه شنبه ای که گذشت یه امتحان ریاضی صبح داشتیم یه تعیین سطح زبانم بعد از ظهر!!  منم که سوتی دادم یادم رفته بود  به مامانم بگم که  دیر میام خونه (واسه امتحان زبان) مادر هم نگران

خب حالا! اومدم اینو بگم!  یه لینک تست پیدا کردم که بعد از چند مرحله به شما نمره می ده و موضوع میلی هم که اینو پیدا کردم از توش این بود:

How old is your brain

برین جالبه!  ولی خب سرکاریه احتمالا چون دو نفر که هر دو یک غلط داشتن نمره نفر اول شد 60 و نفر دوم 20!!!!  

آزمون اینجوریه: توی هر مرحله بعد از شمارش از 3 تا 1، چند دایره میاد که توی هر کدوم اعدادی نوشته شده. بعد از این که اعداد رفتن شما باید از عدد کم به زیاد روی دایره هاشون کلیک کنین.

خب دیگه! برین و ببینین!!

×× نظر فراموش نشه ××

اوا!! حواس منو داشته باش!  لینکو نذاشته داشتم می رفتم  اینم لینک:


http://flashfabrica.com/f_learning/brain/tw_brain.html

حالا برین

×× نظر فراموش نشه ××

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 12:18 توسط ثمین |


سلام!!خوبین؟! یه خبر عجیب!!!!!!!!!

Water on Mars

این هم از متن خبر:

این عکس از طرف یکی از دوستان من در ناسا فرستاده شده!! این یه خبر بسیار عجیبه که حتما باید امروز توی اخبار پخش بشه!! روی مارس آب هست!! بله! حقیقت داره !!!!!! میگی نه برو تو لینک زیر عکسش رو ببین!!!


http://apod.nasa.gov/apod/image/0504/WaterOnMars2_gcc.jpg

 

~~ اگه الآن که داری اینو می خونی صفحه ی وبلاگ نوجوانان بازه باید نظر بدی   ~~

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:38 توسط ثمین |


سلام!! سلام و صدهزار سلام!!  خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ خوش می گذره؟ چی کارا می کنی؟  منم خوبم!! واقعا ممنون که حال منم پرسیدی!!

دیشب تو خیابون داشتیم می رفتیم  رستوران که با یک صحنه ی بسیار عجیب مواجه شدیم!!  فک کنین یک دفعه یه ماشین جلوتون ببینید که دو تا چرخ سمت چپش داره از روی جدول وسط خیابون می ره و دو تا چرخ سمت راستش از جاده!!  چه احساسی بهتون دست میده؟!

هی این ماشینو نگاه می کردیم! حالا مگه میومد پایین؟ خب خیلی طبیعی بود که فک کردیم مثلا راننده خوابه و داره می ره رو جدول همین جوری!! ولی نه! راننده بیدار بود...  

رسیدیم به آخر و راننده بالاخره رضایت داد که ماشینو از روی جدول بیاره پایین!! ما چهار نفری از توی ماشین با چشمای گرد شده داشتیم آقای راننده رو نظاره می فرمودیم!! اونم مث فیلما خیلی خونسرد مارو نگاه کرد و بعد گازو گرفت و رفت!!!!

حیف که اون موقع اینقدر غرق  در تماشای این صحنه بودم که اصلا به فیلم گرفتن فکر نکردم!   وگرنه چه فیلمی می شد!!

خب!! تا آپ بعدی خداحافظ!  

>>:: ای دوست خوب و باهوش     نظر نشه فراموش ::<<

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:36 توسط ثمین |


سلام علیکم!! بابت تاخیر چند روزه ای که داشتم معذرت می خوام. آخه می دونین تهران نبودیم! بعدم دیگه کی می ره از کافی نت هتل آپ کنه؟

خب اومدم بگم که:
پدرهای گل که همیشه زحمت می کشن

پول در میارن

خرج تحصیل ما رو می دن

و هزاران هزار زحمت دیگه برای ما می کشن

روزشون مبارک!!

~~پدر روزت مبارک!! دوستت دارم همیشه بدون تو نمیشه!!~~

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 20:42 توسط ثمین |


سلام!!

این چند وقته همش برق میره!! موجب سوختن و یا آسیب دیدن خیلی از وسایل شده!! از جلمه دی وی دی پلیر خودمون! شاید شما هم فکر می کنین که دلیل اون بی آبی و خشکسالی و ... همین چیزاست دیگه!! ولی نه!! اشتباه می کنین. دلیل اصلیش یه چیز دیگست!! میگی نه نگا کن

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

یه کم دیگه مونده!! برو پایین ولی به شرظ اینکه نظر بدیا!! برو اگه ندی و بری پایین مدیونی!!

.

.

.

.

.

.

.

 خب این بیچاره ها هم حق دارن دیگه!! همش وایستادن مثل چوب خشک!!!

~~ نظر یادت نره ~~

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:8 توسط ثمین |


سلام!! خوبین؟ چطور مطورین؟ چیکارا می کنین؟! بابا عقده ی یک بار جواب دادن به دلم موند!!! خب تو نظرا جواب این همه سوال این اول رو بدین دیگه!!!!!!

خب! یه چیزی حدود ۶-۷ جلسه از کلاس بسکتمون گذشت. به همین زودی.... ولی چشمتون روز بد نبینه! از همین یکشنبه کلاس اجباریای مدرسه شروع شد!!!!

ریاضی، فیزیک، ادبیات، هنر، ورزش، پروژه ی شیمی و زیست... وای! راستشو بخواین از کلاس هنرم راضی نیستم! آخه دارن به زور مجبورمون می کنن درباره ی فرش فیلم بسازیم! فک کن... موضوع بهتر از فرش نبود؟! اگه بشه کلاسمونو عوض کنیم که عالیه!

ورود ۴ تا دوست جدیدمون به خرد رو هم تبریک می گم! سارا، درسا، آوا و بیتا!

راستی، یه روز آقای یوسفی ( نویسنده ) اومده بودن مدرسمون، بعد از سخنرانی گفتن که براشون داستانک بنویسیم!! ما هم شروع کردیم به چرت و پرت نوشتن! حالا دوباره چشمتون روز بد نبینه!! از شانس ما اومدن بعضیارو انتخاب کردن و تو کتاب خردی ها چاپ شده!! یعنی واقعا چرت و پرت نوشتم!! فک کنم هر کی که بخوندش هم به همین نتیجه خواهد رسید!!

حرف زدن بس!! تا آپ بعدی خداحافظ!

>> نظر یادت نره <<

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:35 توسط ثمین |


سلام سلام صد تا سلام هزار و سیصد تا سلام.... خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ خوش میگذره؟ کلاسات شروع شده؟ اصلا ثبت نام کردی؟ کلاس اجباری داری؟ خب دیگه چه خبر؟ آره؟! راست میگی؟! چه باحال... خب دیگه چی؟ نه بابا!! جون من؟ بابا... از خواهر برادرات چه خبر؟ ها؟ به به!! بگو خوش می گذرونی خلاص!!

خیلی معذرت می خوام!! فک کنم اثرات ناشی از سر رفتن بی رویه ی حوصلمه

خب!! ففر هم که داره میره! البته فقط حدود یک هفته کمتر  ولی خب ضررش  چهارشنبه به من می خوره! چون بعداز کلاس بسکتبال باید بیام خونه و بازم دچار سر رفتن بی رویه ی حوصله می شم! اون وقت شاید ضررش به شمام برسه

راستی پست قبلو حال کردین؟! چه نظر بارونیش کردیم خودمون؟!؟ یه چیزی بگم از این به بعد اگه بخش نظرات تبدیل به چت روم بشه اشکالی نداره!!

من دچار آشفتگی ذهنی شدم!! چرا؟ چون که از یکشنبه کلاس تابستونی های مدرسه شروع می شه! اون وقت ما نه می دونیم چه کلاسی هستیم... نه می دونیم با دوستامون تو یه کلاس هستیم یا نه ( که ان شاء الله هستیم!!)  ... نه می دونم خانم مرعشی که معلم ریاضی بعضی از کلاسا هستن کین!! ... نه می دونیم لگو ادجوکیشین!! ( حوصله انگلیسی نوشتن نداشتم شرمنده!! ) که تو برنامه ی اولا هست چی چیه!... نه می دونم سرویس میاد دنبالم یا نه... نه می دونم کلاس هنر و ورزشو ادبیات که اولویت زده بودیم آخر چی شد... نه می دونم... چیه بس نیست؟! کاش کی می شد همین الان جواب سوالامو بگیرم!

خب تا شمارم دچار آشفتگی ذهنی نکردم برین!!  راستی نظر یادتون نره!

خدانگهدار دوست مهربورنی که الان می خوای نظر بدی

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:49 توسط ثمین |


سلام به همگان!!
خوبین؟! خوشین؟! سلامتین؟! خوش می گذره؟!  
خب الحمدالله

اومدم جواب نظر برخی دوستان رو بدم که گفته بودن شما تو وب خودتون سوال جواب می کنین که تعداد نظرا بره بالا!!!

خب اصلا تعداد نظرای ما بره بالا! مگه تعداد نظرای شما میاد پایین؟!

در مورد تهدیدی هم که کرده بودین، خب شما هم بکنین!! تعداد نظراتون بره بالا مگه مال ما میاد پایین؟!
بعدم که این چیزا اصلا مهم نیست!! نه تعداد نظرا نه تعداد بازدیدا... اهمیت ندین

تا آپ بعدی که نمی دونم کیه و چیه خدانگهدار شما، نظر نره یاد شما!!

::>> نظر یادت نره!! <<:: 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:45 توسط ثمین |


سلام! یه کم حرف...

وقتی هنوز به دنیا نیومده بودی هی این در و اون در به دنبال سیسمونیو پوشک و ... کلی سختی کشید کلی درد کشید تا تو رو به دنیا بیاره! ۹ ماه تو رو تو شکمش تحمل کرد! ۹ ماه مراقبت کرد که مبادا به تو آسیبی برسه! کلی باهات حرف می زد. وقتی لگد می زدی به شکمش هیچی نمی گفت! وقتی به دنیا اومدی با عشق و علاقه تو رو کنار خودش خوابوند و بهت شیر داد! همه ی دق دقش این شده بود که تو رو بزرگ کنه.

وقتی که یک ساله شدی هی عوضت می کرد، باهات حرف می زد تا حرف زدن یاد بگیری، لباسای خوشگل تنت می کرد، بهت شیر می داد...

وقتی دو ساله شدی کم کم راه رفتن یادت داد. دستت رو می گرفت و تاتی تاتی می کرد تا تو بتونی راه بری! اون وقت دیگه می رفتی و همه ی زندگیشو به هم می زدی. به خاطر تو خیلی کارهایی که دوست داشتو نمی کرد... تو رو بیشتر از هر چیز دیگه ای دوست داشت! عاشقت بود... برات وقت می ذاشت. حرف زدن یاد گرفتی. بامزه حرف می زدی. عاشق حرف زدنت بود... خیلی دوستت داشت. حاضر بود هرکاری واسه تو بکنه.

وقتی سه ساله شدی گذاشتت مهد کودک. تا بتونی آداب معاشرت یاد بگیریو خجالتی بار نیای. وقتی می زدی زیر گریه و نمی تونستن ساکتت کنن مامانت باید از کار و زندگیش می زد و میومد پیش تو! فکرش به تو بود که سالم بری و سالم برگردی...

وقتی چهار ساله شدی، بهت نقاشی کردن یاد داد. با عشق و علاقه مداد رنگی و پاستل و گچ گذاشت تو دستت تا بتونی هر چی دوست داری بکشی. هر روز علاقش به تو بیشتر می شد!

وقتی پنج سالت شد، می بردت پارک، کم کم داشتی همه چیز یاد می گرفتی. هی می پرسیدی این چیه اون چیه! اون بیچاره هم باید چپ و راست بهت جواب می داد. دیگه زندگی واسش نذاشته بودی!

وقتی شش سالت شد، گذاشتت پیش دبستان... سعی می کرد بهترینو برات انتخاب کنه تا همه چیزایی که لازمرو یاد بگیری.

وقتی هفت سالت شد، هی این مدرسه و اون مدرسه، همه جا می بردت که امتحان بدی... آخرش هم بهترین مدرسرو برات انتخاب کرد. کلی پول داد واست!

از هشت سالگی تا یازده سالگی فکرش به تو بود و امتحاناتو درسات. می خواست خوب درس بخونی تا بتونی راهنمایی همه جا قبول شی.

وقتی دوازده ساله شدی، بازم همون حکایت هفت سالگی. از این راهنمایی به اون راهنمایی. همه جا امتحان دادی. بازم بهترینو برای تو خواستار بود!

تا چهارده سالگی هم که فکر و دق دقش درسای سخت تر راهنمایی بود و بس!

پانزده سالگی و حکایت تغییر مقطع به دبیرستان! متاسفانه از دوازده سالگی به بعد رو تجربه نکردم! ولی حالا می نویسم! دبیرستان دیگه سخت تر از همه! درسا سخت تر. خوندن ها بیشتر! و همین طور دق دقه های فکری مامانت هم بیشتر!

شدی حدود هفده هیجده ساله، کنکور!!! اینقدر می خوندی دیگه حواست به هیچی نبود! کم غذا شده بودی! اضطراب و استرس! مامانت هم مدام نگران تو بود! هی این دکتر اون دکتر که این چرا لب به هیچی نمی زنه! آخرشم جواب ها اومد و ...

بعدش که دانشگاه قبول شدی، دیگه هیچی... رفتی با دوستات... فراموش کردی که وقتی یه سالت بود اون چی کار واست کرد... فراموش کردی که اون بود که به تو کمک کرد تا به اینجا برسی... ( البته در مورد همه صدق نمی کنه!)

اگه از اون دسته از بچه هایی بودی که قدردان مادرت نبودی، امروز بهترین فرصته که به اون ثابت کنی که دوستش داری و به فکرش هستی!

 میلاد با سعادت حضرت فاطمه الزهرا و روز زن، بر تمام مادران و

 

 زنان ایرانی مبارک باد!!

اگه مامانت رو دوست داری... اگه قدرشو می دونی... اگه به یادشی... نظر فراموش نشه!

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:32 توسط ثمین |


سلام.این دفعه دیگه نمی خوام اعصابمو سر جواب ندادن های شماها خرد کنم!!!  چطور مطورین؟! خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟! خوش می گذره؟ با تابستون چی کار می کنین؟
به من که تا حالا خوش گذشته!!  برناممو پر کردم. البته روزای زوج رو پر کردم. روزای فرد هم به لطف مدرسه از نیمه ی تیر پر میشه

خب کارنامه هارم که دیروز گرفتیم! البته من پریروز نمره هامو دیده بودم  از اون چیزی که فکر می کردم که بیشتر بود!  

کلاس تابستونی ها هم که شروع شد و دوباره الافی و بازی و شادی و ...

شما کلاساتون شروع شده؟! اصلا ثبت نام کردین؟!؟!؟!؟!

نظر فراموش نشه!

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 17:54 توسط ثمین |


سلام. خب این دفعه هم ظاهرا آدم نشدی  بابا جون خیلی چیز زیادیه؟!؟! فقط ازتون می خوام یه جواب سلام بدین!!! هی هر دفعه من باید سر این با شما بحث کنم؟

خب!! از فردا کلاس های تابستانی من شروع می شه! دقیقا با آغاز تابستون!! اوا راستی راستی تابستون اصلیه فردا میاد!! الآن که تابستون نبود ما بچه مدرسه ای ها هی می گفتیم :

What time is it? Summer time

باید می گفتیم خرداد تایم!!

راستی طبق نظرسنجی پست قبلی رای اکثریت با قالب سیاهه!! ولی نظر فرینم خوب بود. قالب های سکول موزیکال ولی با پس زمینه ی مشکی!  خوبه نه؟!  فرین جان فکر کنم باید دست به کار شیم!! من که حالم داره از این بی نظمی وبلاگ به هم می خوره  همه چی قره قاطیه!!

خب پس من دیگه برم به استقبال تابستون اصلی اصلیه!!! شما نمیاین؟!

نظر فراموش نشه!!

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:16 توسط ثمین |


سلام! چه عجب جواب سلام دادی!  نه؟!؟!؟  پس  رو پس می گیرم و  می ذارم!!

یه نظرسنجی کوچولو موچولو!

سوال: قالب فعلی ( HSM ) بهتره یا قالب قبلی ( سیاه با عکس ماه و ... )؟

* اگه فعلی تو نظرات بزن HSM

* اگه قبلی تو نظرات بزن سیاه

توجه: هیچی هم کنارش ننویس!!  یعنی اگه نظر دیگه ای داری جدا بزن که با نظرخواهی مخلوط نشه!!

پس منتظر نظراتتون هستم!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:56 توسط ثمین |


سلام سلام صد تا سلام هزار و سیصد تا سلام...

حدود ۱۴۰۲ بار سلام کردم ولی تو یه بارم جوابمو ندادی!!  اگه دادی که هیچی  ولی اگه ندادی همین الآن بده!! از قدیم گفتن سلام مستحب و جواب سلام واجب!!

بازم تابستون اومد ... ( یعنی هنوز نیومده ها ولی به نظر ما بچه مدرسه ای ها که تعطیل شدیم الآن هم جزو تابستونه!)   هر سال به خودت میگی از تابستون امسال دیگه باید نهایت استفادرو بکنم... هر سال به خودت میگی دیگه امسال و باید گل بکارم... هر سال به خودت میگی باید تا می تونم استراحت کنم و برم کلاس و ... هر سال به خودت میگی آخ جون! تابستون... ولی خداییش زود نمی گذره؟!

البته اگه بی کار باشی و بشینی تو خونه... نه کلاسی.. نه مسافرتی... نه گردشی... منم باشم از شدت سر رفتن بی رویه ی حوصله واسم دیر می گذره ولی اگه خوش بگذرونی هی مسافرت هی کلاس هی خونه ی اینو اون... به نظر من که زود می گذره!

ولی امان از دست بعضی از این مدرسه ها ( از جمله مدرسه ی خودم! ) که تابستونم دست از سر آدم بر نمی دارن!! یک ماه و نیم کلاس اجباری گذاشتن! البته بین خودمون بمونه خیلی هم بدم نمیاد! بهتر از سر رفتن بی رویه ی حوصله در منزله!

تابستون واسه همه یه جور نیست... مهد کودکیا که فکر کنم تابستون زمستون ندارن! همش می رن بازی!! دبستانیا کمتر کلاس اجباری دارن! اونا به دلخواه خودشون ( بعضی وقتا هم به اجبار مادر پدرا!) می رن کلاس. راهنمایی... بعضیا کلاس اجباری دارن و سعی می کنن هر وقت خالی دیگه ای هم که کلاس اجباری ندارن و پر کنن- مثل خودم- بعضیا هم نه کلاس اجباری دارن و نه حوصله ی کلاس های دیگه!! دبیرستانیا بیشتر اجباری می رن تا دلخواه... کنکوریا هم که باید از تابستون به عنوان فرصت طلایی استفاده کنن! بقیه هم که یا دانشگاه و یا شاغل و یا خانه دار!!

خب دیگه، چرت و پرت گفتن بسه! یادتون باشه از تابستونتون به بهترین شکل استفاده کنین! می تونین بیشتر به وبلاگ سر بزنینو بیشتر نظر بدینو ...

پس نظر یادت نره!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:21 توسط ثمین |


سلام! یه اطلاعیه!

از این به بعد به هر نظری که پاسخ خاصی داشته باشه جواب می دیم! یعنی با درج یک خط جداکننده زیر نظرتون جوابتونو می دیم!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:3 توسط ثمین |


* پاسخ به نظر الهه جان: اگه روی ادامه ی مطلب کلیک کنی آدرس یه سایتی هست که با کلیک روی اون می تونی یاهو گوگل ام اس ان و ... رو انتخاب کنی. بعدم با وارد کردن آی دی و پسوورد خیلی راحت می تونی از این سایت استفاده کنی! الآن نمی دونم چرا لینک های دانلود یاهو!!مسنجر مفعود الاثر شده  از دوستان می خوام اگه لینکی در اختیار دارن به ما هم بگن! الهه جون فعلا از همین سایت استفاده کن تا بعد ببینیم لینک پیدا می کنیم یا نه!

سلام به همه دوستای گل!

خب ۲ تا امتحان بیشتر نمونده!! این دو تا هم تموم شه... بعدش تعطیلی خالص!!! البته تابستونم که کلی کلاسو ملاسو ...

امروز می خوام یه لینک بذارم البته واسه همه مفید نیست! مثلا بعضیا هستن که به علت دایل آپ بودن اینترنتشون نمی خوان برن کلی یاهو مسنجر و گوگل تالک و ... دانلود کنن! یا چمیدونم مسنجرشون باز نمیشه... واسه اونا کاربردیه!!

دانلود کردنی هم نیست کافیه رو لینک کلیک کنین تا بتونین از این نرم افزار استفاده کنین!!

~~ مشاهده ی این لینک بسیار جالب در ادامه ی مطلب... ~~ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 16:27 توسط ثمین |


سلام به همه! واقعا حوصلم سر رفته  دارم می میرم!! گفتم بیام جواب نظرای زیادی که راجع به عکسای کاشان دادین بدم.

با عرض معذرت باید عکسا رو دوباره آپلود کنیم. ما هم که تنبل....

خب حالا دوباره آپلود می کنیم. چند روز دیگه دوباره سر بزنین به پست کاشان. ان شاء الله که آپلود خواهیم کرد!!!!

* اگه از وبلاگ خوشت میاد توی نظرات یه نظر  و  اگه بدت میاد یه نظر  بزن!! اگه نخواستی هم اسمتو ننویس...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 18:21 توسط ثمین |


 سلام!

امروز آخرین روزیه که من میتونم آپ کنم! (البته نه واسه همیشه!!)  چرا؟! چون در طول امتحانات کامپیوتر و تلویزیون بر دانش آموزان حرام است!!!!!  منم دارم سعی می کنم واسه خودم ممنوع کنم! خب امیدوارم همه ی نوجوونای گل امتحاناشونو عالی بدن و تو کارنامه ۲۰تا ردیف باشه  فعلا خدانگهدار تا ۲۳ خرداد!!  

** راستی! دلیل نمیشه چون من نمیام شمام نظر ندینا!!!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:21 توسط ثمین |